حضور دوست

متن مرتبط با «تو مو میبینی و» در سایت حضور دوست نوشته شده است

او مرا میu200cخواند

  • نیلوبلاگ

    من خدایی دارم، که در این نزدیکیست… نه در آن بالاها! مهربان، خوب، قشنگ… چهرهاش نورانیست گاهگاهی سخنی میگوید، با دل کوچک من، سادهتر از سخن ساده من او مرا میفهمد! او مرا میخواند، او مرا میخواهد، او همه درد مرا میداند… یاد او ذکر من است، در غم و در شادی چون به غم مینگرم، آن زمان رقصکنان میخندم… که خدا یار من است، که خدا در همه جا یاد من است. او خدایست که همواره مرا میخواهد، او مرا میخواند او همه درد مرا میداند…...

    ادامه مطلب
  • حکایت این روزهای جوانان

  • نیلوبلاگ

    تو را از بین صدها گل، من احمق جدا کردم نفهمیدم، غلط کردم، من از اول خطا کردم شدی نزدیک و هی گفتی ضرر حالا ندارد که ... پسندیدم تو را، من هم ولی ناز و ادا کردم شد آغاز ارتباط ما بدون فکر و بی منطق لگد کردم غرورم را و وجدان را رها کردم پیامک می زدی هر شب سر ساعت دقیقاً 9 خودت را کُشتی و آخر "شما" را "تو" صدا کردم و کم کم این پیامک ها عجیب و مهربان تر شد و من هم قصر پوشالی برای خود بنا کردم نشستم در خیالاتم زدم تاریخ عقدم را و در رویا دو دستم را فرو توی حنا کردم! به فکر مهریه بودم، جهازم را ...

    ادامه مطلب
  • بیخودی حرص زدیم

  • نیلوبلاگ

    بیخودی پرسه زدیم صبحمان شب بشود بیخودی حرص زدیم سهممان کم نشود ما خدا را با خود سر دعوا بردیم و قسم ها خوردیم ما به هم بد کردیم ما به هم بد گفتیم ما حقیقت ها را زیر پا له کردیم و چقدر حظ بردیم که زرنگی کردیم روی هر حادثه ای حرفی از پول زدیم از شما می پرسم ما که را گول زدیم؟!...

    ادامه مطلب
  • تو می بینی

  • نیلوبلاگ

    خدایا! من چیزی نمیبینم… آینده پنهان است… ولی آسوده ام، چون تو را می بینم و تو همه چیز را...

    ادامه مطلب